از عرش به فرش
عبدالرزاق پورعاطف
در زندگی صحنههایی است که رنگ کهنهگی نمیگیرند. چنان پویا و زنده که یادآوریشان میتواند بارها تو را بخنداند یا بگریاند.
روز اربعین. مسجد محله
مردی را از منبر به زیر کشیدند. آخوند نبود. چفیه و عِگالی بر سَر داشت و عبایی بر دوش و صبح علیالطلوع منبر را بالا رفت و مقتل میخواند و روضه و نوحه و ... و چه صدای مزخرف و گوشخراش و نکرهای.
اصلا معلوم نبود چه میگفت. دست راستش را بر گوشش گذاشته بود و چشمانش را بسته بود و میکروفن را بلعیده بود. یحتمل فکر میکرد که عبدالباسطی است برای خودش.
خطوط چهرهها درهم و برهم بود تا نوچ نوچها برخاست و نگاهها ردو بدل شد و سه تفنگدار محله(بزرگان) دست به کار شدند و دست بر زانو گذاشتند و برخاستند.
نفس در سینهها حبس، که چه میشود؟ پلک نمیزدیم تا لحظهای را از دست ندهیم. اول با زبان خوش گفتند که میخواهیم سینه بزنیم و دیگر مقتلخوانی کافی است. قبول نکرد و گفت وسط مقتل است و مگر میشود نیمهکاره؟
و اینها گفتند و او گفت و درگیری لفظی بالا گرفت و دو بالش را گرفتند و به زیر کشیدند و خلاص.
از منبر تا در مسجد داد و بیداد م
برچسب: از عرش به فرش,از عرش به فرش آمدن,ازفرش به عرش رسیدن,
نویسنده: آرمان رفیعی
تاريخ: جمعه
26 آذر
1395 ساعت: 3:54